Wednesday, October 13, 2004

The Great Hermes Marana

??? ?? ??? ??? ?? ????? ??????? ???? ???? ????? ???! ?? ???? ???? ???? ?????? ?? ?????
Hermes Marana New Weblog

my new weblog!

Monday, December 16, 2002

NITV داره اين روزها تبليغ� سكه‌هاي 5 هخامنشي و لوح� داريوش و قباده‌ي كورش و ... رو مي‌كنه! هر سكه‌ي 5 هخامنشي گويا معدل� 1000 دلار� كه مي‌تونين از خودشون بخرين! داشتم �كر مي‌كردم اين ايده‌ي بكر به ذهن� هركي رسيده باشه، خيلي مي‌تونه ايده‌ي خوبي باشه. كا�ي� كه اين سكه‌ها (حالا نيم و يك هخامنشي‌اش) بياد تو بازار� ايران، ديگه كي سكه‌ي بهار� آزادي مي‌خره؟! دمار از روزگار� بانك� مركزي هم درمياد چون همه‌ي پول� ملت دلار مي‌شه مي‌ره يه جيب� اون آدم� خوش‌�كري كه اين سكه‌ها رو داره تو آمريكا ضرب مي‌كنه!‌ ديگه به‌تر از اين چه جوري مي‌شه به اقتصاد� يه مملكت ضربه زد؟!‌ يه جور حس� ملي‌گرايي و اينا هم توش هست و همه از خداشونه به جاي سكه‌هايي كه يادآور� جمهوري اسلامي�، سكه‌هاي كورش و هخامنش و داريوش بخرن. تازه اگه حكومت اين سكه‌ها رو ممنوع هم بكنه، كلي مي‌ره رو قيمتش و اين وسط دلال‌ها و تاجرهايي كه واردكننده هستن، يه سود� عالي مي‌برن!‌ (آقا خودمونيم، بي�تيم تو خط� واردكردن� اين سكه‌ها! هنوز اولشه و كلي مي‌شه سود كرد! يكي نيست شريك بشه؟!)

بالاخره Red Dragon رو ديدم! اگه يه منحني رسم كنين كه يه سرش يه درام� پليسي/ روان‌كاوي� خوب باشه و يه سرش هم يه تريلر� پليسي� خوب، اين سري� ادامه‌هاي سكوت� بره‌ها، داره از اون‌ور� خط همين‌جوري يواش‌يواش، مياد اين‌ور! از هانيبال لكتر�‌ مجذوب‌كننده و مخو�، يه سايه‌ي محوي مونده كه اونم زير� هنرنمايي‌هاي ادوارد نورتن و خصوصاً رال� �اينس، داره منكوب (!) مي‌شه. اگه سكوت� بره‌ها رو نديده باشين، هانيبال لكتر� اژدهاي سرخ، هيچي نيست! خود�‌ �يلم� هانيبال هم كه تا دسته متكي بود به سكوت� بره‌ها. باز اون‌جا يه توضيحاتي درباره‌ي دكتر لكتر داده مي‌شد و يه تاريخ‌چه‌اي و تازه خود� �يلم هم بر محور� لكتر مي‌چرخيد. اين‌جا كه لكتر گم شده حسابي! كليت� �يلم هم آدم رو ياد� خيلي از �يلم‌هاي خوب و بد� اين روزها كه درباره‌ي يه سريال‌كيلر� روان‌پريش و سايكوتيك و پارانويايي و يه پليس� زرنگ و دقيق و سمج�، مي‌اندازه. از اون بدتر اين كه جناب� قاتل يه سرسپرده‌گي� وا�ري هم به اساطير و اينا داره! البته يادشون نمي‌ره كه يه ريشه‌ي سايكوتيك� �احش هم واسه طر� جور كنن! مثل� يه والدي كه هي مي‌زده تو سر� كودك� جناب� قاتل!‌ اين بار قاتل�‌ ما اون‌قدرها هم من�ي نيست! بابا طر� عاشق مي‌شه و داره به راه� راست هدايت مي‌شه كه يهو بد مياره! سكانس‌هاي زندان� دكتر لكتر و مكالمه‌هاش با بازرس هم كه كپي� سكوت‌� بره‌ها است با اين ت�اوت� �احش كه اين‌جا يه كلاريس استارلينگ� جذاب و ترسيده كم‌ داريم!‌ من نمي‌دونم مگه مجبورن اين‌جوري دنباله بسازن!‌ خب يه خرده بيش‌تر سر� كيسه رو شل مي‌كردين و جودي �استر و جاناتان دمي رو واسه اين دنباله‌ها هم ميآوردين كه اين طوري نشه! هي....! يادش بخير اون ديالوگ‌هاي بي‌نقص� لكتر و استارلينگ كه آدم تا مدت‌ها نمي‌تونست �راموش كنه...

نه ديگه اين بيماري�! اعتياد� اونم از نوع‌� مزمن و شديد! بابا نص�ه‌شبي مگه خواب نداري كه نشستي داري مي‌نويسي؟! آقا من بيمارم! ساعت� يك و نيم�‌ شب رسيدم خونه، �ردا بايد اول�‌ وقت كارگاه� توانير باشم، خوابم مياد و با اين همه، هنوز از راه نرسيده، قبل از كندن� لباسم، كامپيوترم رو روشن مي‌كنم! يه قلپ شير مي‌خورم و سيگارم رو مي‌گذارم كنار� كي‌بورد و شروع مي‌كنم به نوشتن! واسه خودم هم قانون مي‌گذارم كه بيش‌تر از نيم ساعت نشه!‌ حالا چيز� مهمي هم ندارم واسه نوشتن، �قط انگار همون موجود� نيمه‌زنده رو مي‌خوام با چنگ و دندون نيگرش دارم، همين چهارتا خط، مثل� خون� كه داره هرشب تزريق مي‌شه به يه پيكر� نيمه‌جون كه يه روزي واسه خودش پهلووني بود!

«- امشب تولد� عشقمه مي‌خوايم مست كنيم...»
(اين ساقي هم آب از لب و لوچه‌ي آدم راه مي‌اندازه!)

«- دوستش داري؟!
- خب...آره!
- پس چرا بهش نمي‌گي؟!
- چرا نگم؟! مي‌گم!
- آره بگو اگه بدونه خوش‌حال مي‌شه!»
(اين چخو� و بازي‌هاش با ملت، منو بدجوري ياد� علير�تي� خودمون مي‌اندازه!)

« نيمكت من تنهام مي‌�همي؟!»
(خيلي دوست داشتم يه وب‌لاگ داشتم كه اسمشو مي‌گذاشتم كرگدن! ولي دير شده!)

Sunday, December 15, 2002

بعد از 48 ساعت بدبياري، امروز يه خرده كار انجام شد! ديروز خير� سرم، كارگاه نر�تم كه برم كتاب‌خونه‌ي تخصصي� معماري و شهرسازي، يه گزارش تصويري از سنگ تهيه كنم، اتوبوس� جهان‌گردي از كنار� ما رد شد و كتاب‌خونه‌ي باغ‌�ردوس، براي جابه‌جاكردن� كتاب‌ها، تعطيل بود! ر�تيم احتشاميه كه خرده‌كاري‌هاي نقاشي و لوله‌كشي رو انجام بديم، نه نقاش اومد و نه لوله‌كش!ّ كلي هم علا� شديم! امروز صبح هم دوباره ر�تم باغ‌�ردوس، بخش لاتين هنوز تعطيل بود و تو بخش �ارسي هم چيز� به‌دردبخوري پيدا نكردم. در عوض، عصر كه ر�تم احتشاميه، هم لوله‌كش اومد، هم نقاش كارش رو تموم كرد، هم پكيج‌ها سرويس شدن و هم �يش� تل�ن پي‌گيري شد! يه سر هم با سولماز ر�تيم نمايش‌گاه� تخصصي� وسايل و تجهيزات� آشپزخانه و براي نصب� شيد (shade) در آشپزخانه صحبت كرديم. بعد هم كوبيديم ر�تيم يا�ت‌آباد! آقا اين عروسي‌كردن گذر� آدم رو به چه جاهايي كه نمي‌كشونه! اون از مولوي و شوش و حسن‌آباد و بازار و اينم از يا�ت‌آباد كه انگار اون‌ور� دنيا بود! بعد از كلي گشتن تو راه‌ها و اتوبان‌هايي كه تا حالا نر�ته بوديم، رسيديم به يا�ت‌آباد، بورس� مبلمان! چه محشري بود! اصلاً تصور نمي‌كردم هم‌چين جايي باشه. �روشگاه‌ها و پاساژهاي بزرگ و عظيم كه لنگه‌شون تو بالاشهر پيدا نمي‌شه. يه قلمش، �روشگاه� شهر� مبل� مهدي بود كه بي‌اغراق، شايد هر طبقه‌اش (كه سه طبقه بود!) بالاي 500 متر بود! البته نمي‌شه جنس� تك و شيكي توش پيدا كرد و معمول� بازار، مبل‌هاي استيل� آن‌چناني بود كه با سليقه‌ي ما اصلاً جور درنمي‌اومد. با قيمت‌هاي گزا�ي كه البته از بالاي شهر، ارزون‌تر بود. هيچ �كر نمي‌كردم توليد� مبلمان در ايران به اين وسعت و كي�يت باشه. ما دنبال� ميز و صندلي� آشپزخونه بوديم كه با اون تركيبي كه �كر مي‌كرديم (تركيب� چوب و �لز) چيز� دندون‌گيري پيدا نكرديم. يه ايده‌هايي پيدا كرديم ولي هنوز مطمئن نيستيم كه كدومشون رو عمل خواهيم كرد. شايد اينم بديم بسازن، شايد هم يه تركيبي از چندتا كار رو جور كنيم با هم... ولي به ديدنش مي‌ارزيد اين يا�ت‌آباد� معرو�!

بابا اين اميرسالار خودش رو كشت و ما هم كپك زديم بس كه منتش رو كشيديم تا برامون يه �قره نظرخواهي درست كرد!‌ خب چرا است�اده نمي‌كنين ملت؟! يه كليك� ناقابل روي اون Comment لعنتي بكنين تا درهاي بهشت به روي شما باز بشه و روز� صدهزارسال و مارهاي قاشيه رو براي هميشه �راموش كنين! به جد� اشترم، اشتر� اشترها، راست مي‌گم!!

درخشش كوبريك رو ديدين تو سينما چهار؟! باز اين لاريجاني ناپرهيزي كرد! ما كه در جمع� خانواده‌ نشسته بوديم پاي� �يلم و كلي حال كرديم! �رح‌جون، مامان� سولماز، خيلي از اين تيپ �يلم‌ها مي‌ترسه و جالب� كه اصرار هم داره ببينه! سر� �يلم The Others كه تو سينما، مرديم از خنده از جيغ‌هاي �رح‌جون! �يلم شده بود يه كمدي� تمام‌عيار! حالا حكايت� Shining هم همين بود!
شايد 3-4 بار قبلاً ديده بودم اين �يلم رو. ولي اولين بار كه دوبله مي‌ديدم. چقدر اين دوبلور� جك نيكلسون (كه الان هرچي زور مي‌زنم اسمش يادم نمياد!) زحمت كشيده بود واسه درآوردن� حس� حيواني� اين آدم. باند� صوتي �يلم هم كه يه شاه‌كار� به تمام معني بود. كا�ي بود چشماتون رو ببندين و �قط به صداها و ا�كت‌هاي �يلم گوش كنين: صداي� ماشين� تايپ، صداي راه‌ر�تن� سه‌چرخه‌ي دني روي زمين كه يه كنتراست وحشت‌انگيز داشت روي موكت و ك� هتل، موسيقي� �يلم كه خيلي كم شنيده مي‌شد،... خود� جك نيلسون هم كه آقا است! شخص� شيطان� اين مرد! هيچ احتياجي هم به گريم نداره با اون ابروهاي هشتي و نگاه� پرقدرت� نا�ذ� ترس‌ناك! طبق� معمول� �يلم‌هاي خوب� سينماي وحشت، همه از چيزي مي‌ترسيديم كه اصلاً ديده نمي‌شد. �يلم به ما ترس را ياد مي‌داد. (عين� The Others) براي ترسيدن� تماشاگر، پيش‌زمينه آماده مي‌كرد. انگار مقدمات� ماجرا هم با اين كه هنوز نمي‌دانستيم چه چيزي قرار است پيش بيايد، به خودي خود، ترس‌آور بود.يه سانسور� توپ هم داشت كه اون صحنه‌ي مهماني شب بود تو هتل كه ما �قط كثي�‌شدن� پيراهن شلوار� نيكلسون رو مي‌ديديم! چقدر به اين هنرپيشه‌هاي خانم� هاليوود تذكر داديم كه بابا پوشيده بپوشين! آخه اين‌جا ملت جنبه ندارن! شماها رو مي‌بينن و اسلام به �نا مي‌ره وا!‌ به قول� دايي‌جانم، تمام� خانم‌هاي خوشگل و لختي� اين سريال‌ها و �يلم‌ها رو، اين آخوندهاي نديدبديد مي‌دزدن و معلوم نيست وقتي از تو �يلم بريدنشون، كجا مي‌برندشون و چه بلايي سرشون ميارن! شايد يه �قره‌ي صيغه‌ي شيش ماهه مي‌خونن و ياعلي مدد! بعد هم يكي ديگه‌شون محلل مي‌شه و باز علي يارت! گ�تم محلل، راستي ه�ته‌ي پيش اين NITV يه خرده از مونولوگ‌هاي جان‌�رساي ضيا آتاباي رو كنار گذاشت و نمايش� شهر� قصه رو نشون داد. يه تجديد� خاطره‌ي خوب. چقدر اين نماشي عالي و پرملات�. انگار واقعي‌ترين تصويري� كه مي‌شه از جامعه‌ي ما ارايه كرد. شخصاً اون روباه� ملا رو خيلي دوست دارم!‌ اين اولين تصويري� كه از ملاها، وقتي خيلي كوچيك بودم، تو ذهن� من جا گر�ت! (و چه درست!) يادم باشه حتماً بچه‌ام رو هم با همين كاست� شهر� قصه بزرگ كنم كه يه وقت تصوير� ديگه‌اي از ملاها تو ذهنش نشينه!!

Friday, December 13, 2002

يك كارمند عالي‌رتبه‌ي (ماندارين) چيني عاشق� يك زن� درباري شد. زن� درباري به او گ�ت: « من از آن� تو خواهم بود، اگر يك‌صد شب، بر چهارپايه‌اي، زير� پنجره‌ام، به انتظار بنشيني.» ولي، در شب� نود و نهم، ماندارين بلند شد، چهارپايه‌اش را زير� بغل زد، و ر�ت.

(از كتاب� « قطعه‌هايي از سخن� عاشقانه» نوشته‌ي رولان بارت)

Monday, December 09, 2002

مامان� ما هم به جمع� ايميل‌بازها پيوست!

ديروز مجلس رو ديدين چه خبر بود؟! وضع داره شبيه� همه‌ي كشورهايي مي‌شه كه حكومتشون دارن روزهاي آخر رو سپري مي‌كنن. همه چي بوي يه دگرگوني مي‌ده... انگار �ضاي سياسي و اجتماعي ايران، آبستن� حوادثي� كه هنوز كسي نمي‌دونه چقدر به ن�ع� ملت تموم مي‌شه. �حاشي به خامنه‌اي داره مي‌شه �صل�‌ مشترك� تمام�‌ شعارهاي تجمعات� اين روزها. آش اون‌قدر شور شده كه تله‌ويزيون هم مجبور مي‌شه بگه كه عده‌اي (شما بخونين دانش‌جوها) به رهبر و ولايت� �قيه هم هتاكي كردن. البته يادشون نمي‌ره كه قبلش حتماً بگن كه جماعت به خاتمي هم توهين كردن كه مثلاً اين‌جوري شايد دامن� كثي�� خامنه‌اي رو به آب� وضوي خاتمي بشورن. يكي نيست بهشون بگه بابا خود�‌ خاتمي هم كاري كه بايد مي‌كرد، كرد!‌ حالا هم وقت� ر�تنش رسيده. شما هم بعد از اون، عمر� زيادي ندارين! تا همين جا هم زيادي موندين! (يادتونه كه سال‌ها است ملت در� گوش� هم مي‌گن اينا امسال ر�تنين؟!) مجلس رو هم بوش مياد كه مي‌خوان در�ش رو تخته كنن قبل از اين كه كار به ر�راندوم برسه. نمونه‌اش همين ديروز بود و برخورد صداوسيماي لاريجاني با اين قضيه. يه طور� بچه‌گانه‌اي داشت از آبستركسيون� مذبوحانه‌ي اقليت د�اع مي‌كرد كه آدم خنده‌اش مي‌گر�ت!‌ مزروعي رو هم خيلي دوست داشتن سر� اين قضيه بتونن با يه پرونده‌ي توهين به مقام� شامخ (راستي شامخ يعني چي؟!‌ من ياد� شيخ و ميخ و اين حر�‌ها مي‌ا�تم!) ولايت�‌ �قيه ب�رستن پيش� مرتضوي و يه آب‌خنكي براش ردي� كنن. ولي نشد!‌ آقاجري هم كه يه دوسه‌ روزه كه صدايي درباره‌اش نيست. كاملاً تحت� شعاع� شلوغي‌هاي اخير قرار گر�ت. يه حكمي دادن و توش موندن! خامنه‌اي هم كه به غلط‌كردن ا�تاد. حالا شاه مي‌بخشه شاه‌باجي نمي‌بخشه!‌ از اون طر� هم باز تو ماتحت� ضيا آتاباي و مهندس همايون و بقيه، مجلس� لهو و لعب شد كه مملكت داره برمي‌گرده!‌ اين ضيا ديگه واقعاً شورش رو درآورده! امشب شيش ساعت نشسته بود روبه‌روي�‌ دوربين و يه‌ريز حر� مي‌زد!‌ كاسه‌ي گدايي رو هم كه با پررويي�‌ تمام، گر�ته دستش و NITV رو هم كه به خاطر�‌ بدهي تعطيل مي‌كنن، مي‌ره پارس و اون‌جا درخواست� هم‌ياري مي‌كنه!‌ باز هم جمال� شب‌خيز و جام� جم كه مثل� بچه‌ي آدم واسه خودشون موزيك مي‌گذارن و برنامه‌هاي چپ و راست� روان‌شناسي و ستاره‌شناسي و وكيل‌شناسي و تبليغ� كريسمس در دوبي! كاري هم به كار� سياست ندارن. اين‌جا هم كه �علاً دور، دور� برَر�ه و مهران مديري و داوود چنبله است! خشايار مستو�ي هم كه به سلامتي برگشت! مبارك باشه!

Sunday, December 08, 2002

واقعاً چي مي‌شه يه بار تو تهران اون‌قدر بارون بياد كه آدم ماهي‌ها رو ببينه كه دارن تو هوا شنا مي‌كنن؟! (بابا ماكوندو!)

عزيزم من كوك نيستم �يلم معلقي است. بين� كمدي و جدي بودن. از يك طر�، آدم را ياد �يلم‌هاي نيورياليستي� چند دهه قبل� ايتاليا مي‌اندازد و از طر�� ديگر، تمايل� زيادي دارد به بازآ�ريني� پرسوناي� كمدي و جذاب� پرستويي� اين سال‌ها. اسم� �يلم، پوستر� �يلم و تركيب� پرستويي و معتمدآريا در �يلمي از هنرمند� مرد� عوضي، انتظار� يك كمدي م�رح و بامزه را براي تماشاگر ايجاد مي‌كند و داستان� تلخ� �يلم، حر�� جدي و عبوس لايه‌ي زيرين� �يلم، يادآور� �يلم‌هاي دهه‌ي شصت ايراني است. �يلم در ژانر� پليسي قرار مي‌گيرد اما تماشاگر انتظار� ديگري دارد. براي پرستويي هم انگار اين مسأله حل نشده باقي مانده است كه ميميك و گريم� كمدي دارد اما در بسياري از سكانس‌ها، جدي، بسيار جدي بازي مي‌كند. پرستويي خيلي جاها بي‌تعار� لوده‌گي مي‌كند و شيريني� معتمدآريا، مناسب� اين نقش� تلخ و اين سرنوشت� محتوم نيست. عزيزم من كوك نيستم خيلي راحت مي‌توانست يك �يلم‌نوآر� ايراني خوب باشد اما انگار خواسته با تل�يق طنز و شوخي، از سياهي �يلم بكاهد. نمونه‌ي خوبي كه بياد مي‌آورم، �ارگو از برادران� كوئن است كه داستاني به ظاهر پليسي داشت و داستاني منسجم ولي در مجموع، طنز� تلخي بود كه كمدي� موقعيت داشت. همه در �يلم جدي بودند، قتلي جدي ات�اق مي‌ا�تاد ولي كليت� ماجرا، مضحك بود. در �يلم� ما اما موضوع خيلي جدي است، مسأله تاحدي مسأله‌ي معرو� و تكراري�‌ �قر و غنا است (دهه‌ي شصت!) و اين به نوبه‌ي خود اصلاً مضحك نيست. سرنوشت� تلخ� پرستويي، با آن گريز� پروازگونه‌اش در انتها، حل نمي‌شود. (ياد� �رار� رئيس� ديوانه از ق�س پريد� ميلوش �ورمن ا�تادم!) به شخصه �كر مي‌كنم نقش� معتمدآريا را بايد هديه تهراني بازي مي‌كرد تا آن تلخي� ‌هميشه‌گي وجودش را به �يلم اضا�ه كند و اين عشق�‌ سوخته را بيش‌تر نشان دهد. براي پرستويي هم �يلم هيبتي چون حاج‌كاظم� آژانس� شيشه‌اي را مي‌طلبيد. جدي و محق! ولي داستان چ�ت و بست� خوبي داشت و شخصيت‌هايي خوب‌تري مثل� آن سرهنگ� پليسي كه �رهاد آييش بازي مي‌كرد و خلا�‌كاري كه محمد كاسبي بازي مي‌كرد با آن هيبت و ظاهر� واقعاً ترس‌ناك و قابل� باورش. باز دنياي پيرامون� پرستويي خوب درآمده بود و اين كه همه‌چيز برعليه او بود حتي عشقي كه خيلي زود كذب� آن برملا شده بود. در اين تنهايي، پسر� پرستويي هم بايد حذ� مي‌شد و پرستويي� مدرن� درمانده‌ي ناچار مي‌ماند با عشقي كه از دست ر�ته بود و نارويي كه از همه، پليس و رباينده و رباينده‌شده و زن و كارگردان خورده بود...( اگه اين �يلم رو بيست سال� پيش كيميايي ساخته بود، چه عشقي مي‌شد!)

Saturday, December 07, 2002

يه �لش خيلي خيلي بامزه! �قط يادتون باشه روي �رد�‌ مورد� نظر كليك كنين! (از حسين آيتي)

بالاخره واسه اين تز� كو�تي، يه deadline گذاشتن كه بايد تا اواخر� دي‌ماه، رساله‌مون رو تحويل بديم و نقشه‌ها بمونه. خود� اين هم غنيمت�! باعث مي‌شه يه خرده آدم بجنبه! ولي جداً اين deadlineها آدم رو منظم مي‌كنه. حداقل از بلاتكلي�ي در مياره...

تو كارگاه توانير داشتم از يه سري نمونه سنگ عكس‌برداري مي‌كردم كه بعد بتونم ازشون تو MAX است�اده كنم. ديدم از ميون� 40 تا سنگ، شايد �قط دو تا رو مي‌شناسم! واقعاً‌ مايه‌ي خجالت�! بايد اين نظام�‌آموزش� دانش‌گاهي ما رو گذاشت در� كوزه و آبش رو هم ريخت تو جوب! من نمي‌دونم پس چي تو اين دانش‌كده به ما ياد دادن! �قط بلديم حر�� م�ت بزنيم و ادعا كنيم!‌ اسم� خودمون رو گذاشتيم معمار ولي �قط، �قط بلديم حر� بزنيم. ادعامون ماتحت� خر رو پاره مي‌كنه! هم‌چين حر� مي‌زنيم از ايده‌ها و طرح‌هامون كه هركي ندونه، �كر مي‌كنه سرنورمن �استر، يه مدتي پيش� ما پادويي مي‌كرده! استادهامون هم وضع� به‌تري ندارن وگرنه ما اين جوري تربيت نمي‌شديم! خود� من يكي از ا�تخاراتم اين بود كه با يه پوستي� خالي مي‌ر�تم واسه كركسيون� كارم و اون‌قدر حر� مي‌زدم و مخ� استاد رو مي‌خوردم كه طر� �كر مي‌كرد الان من كارم رو بستم و �قط مونده كه رو كاغذ بيارمش! بي‌سواديم به خدا! انگار دانش‌كده �قط بهمون ياد داده كه چي‌ها رو بلد نيستيم! �ارغ‌التحصيل مي‌شيم با يه كوله‌بار� سنگين از ندانسته‌ها و سؤال‌ها و البته كوهي از ادعا و حر�� م�ت!

يه قصه‌ي كوتاه� خيلي خوب از پيمان هوشمندزاده رو اين‌جا بخونين. ميني‌ماليسم و اين حر�‌ها!‌ ببينين چه لحظه‌ي بكري رو شكار كرده. چه خوب حس� اين لحظه رو بدون� اضا�ه‌گويي درآورده و چه سينمايي و تصويري، اين چند ثانيه رو ثبت كرده.

Friday, December 06, 2002

هنوز وقت نكردم عكس‌هام رو آپ‌لود كنم! ديگه به وب‌لاگ خوندن هم نمي‌رسم چه برسه به نوشتن!

آقا CAPTURE درسته نه CAPCHER !! مشكلتون حل شد؟!

براي اولين بار، ر�تم مرده‌شورخونه! تشييع جنازه‌ي پدربزرگ پدرام بود. منم ر�تم بهشت‌زهرا. خيلي برام مهم بود كه حتماً شستن� مرده‌ها رو ببينم. مي‌خواستم اون تصور� عجيبي رو كه از شستن‌� مرده‌ها دارم و غسال‌خونه، برام شكسته بشه و يه تصوير� واقعي، جاي‌گزين بشه... تمام� مراسم رو از اول تا آخر، به دقت ديدم و تو حا�ظه‌ام ثبت كردم. از آوردن جسد با آمبولانس تا شستنش و ك�ن‌كردنش و بعد، �رستادنش تو تاريكي� قبر و گذاشتن سنگ� لحد روي مرده‌ي بيچاره. از همه جالب‌تر، لحظه‌ي شستن� جسد بود. آدم چقدر بعد از مرگ، حقير و مظلوم مي‌شه. با اون همه دب‌دبه و كب‌كبه، ديگه از خودت هيچ اختياري نداري. با ضربه‌هاي بي‌احساس� مرده‌شور، پرتاب مي‌شي به اين ور و اون ور� حوض� غسال‌خونه. چقدر چهره‌ي آدم‌ها بعد از مرگ تغيير مي‌كنه... چقدر بي‌معني� كه �كر كني بعد از مرگت چي سرت مياد. واقعاً ديگه مهم نيست كه چه بلايي سر� جسدت ميارن. چه‌جوري مي‌شورنت و چه‌جوري ك�نت مي‌كنن و كجا چالت مي‌كنن. همون به‌تر كه آدم رو بسوزونن و خاكسترش رو هم بريزن يه گوري كه هيچ جايي نباشه. هيچ‌كس هم آدم رو بعد از مرگش نبينه. نگذاشتم پدرام پدربزرگش رو بعد از مرگ، تو اون شرايط� تحقيرآميز ببينه. بهش گ�تم بزار آخرين تصويري كه از پدربزرگت برات مي‌مونه، اين تصوير�‌ حقير و مچاله و ذليل نباشه... اصلاً دوست ندارم هيچ عزيزي رو بذارم زير� سنگ� قبر، تو خاك و بزارم برم. چيدن� سنگ� لحد روي بدن� يه آدم، گيرم مرده، تصوير� غم‌انگيزي�...
چقدر همه‌ي اين مناسك حالا پوچ و بي‌�ايده و بي‌هويت و بي‌خاصيت شده. نماز ميت به مسخره‌ترين و خالي‌ترين شكل ممكن انجام مي‌شه. يه آخوند� مزدبگير، با قبضي كه تو د�تر خدمات�‌ ماشيني� بهشت‌زهرا مي‌دن دستت، مياد واسه مرده، كه دستش به هيچ جا بند نيست وگرنه زار مي‌زد زير� اين همه عمليات� مسخره و تكراري و عادت‌شده، نماز� ميت مي‌خونه. رو جسدت يه ترمه مي‌اندازن كه چند لحظه قبل، قبضش رو پرداخت كردي و خريديش واسه همين كار. يه بچه‌گدا هم گلاب مي‌�روشه تو شيشه‌هاي پلاستيكي كه بريزن رو قبرت تا بوي� خوب بدي، يه چند تا گدا هم ميان سر� قبرت و پول مي‌گيرن كه واسه شب� اول� قبرت برات دعا كنن كه نكير و منكر دهنت رو سرويس نكنن. يه روضه‌خون و يه گريه‌كن� حر�ه‌اي هم برات روضه مي‌خونن تا جماعت يه مختصر اشكي برات بريزن شايد كمكت كنه شب� اول� قبر رو راحت‌تر بگذروني. �قط تو رو خدا وقتي روضه‌خون� داره ذكر� مصيبت مي‌كنه و گريز زده به صحراي� كربلا، يه نگاه به صورتش بندازين ببينين كاسبي يعني چي! اون‌وقت يه آدم‌هايي پيدا مي‌شن كه مي‌دن قبرهاي س�ارشي و دوطبقه و سرنبش و خانواده‌گي مي‌خرن! قيمت� قبر هم از 100 هزار تومن هست تا يه ميليون و ه�تصد! اگه بي‌پول هم باشي يه جاهاي آشغالي هست كه تو رو مجاني خاكت مي‌كنن، اون پشت‌ها كه حتماً �رشته‌ها و ملك‌الموت‌هاي ارزون‌قيمت ميان سراغت! �قط 35 هزار تومن بايد واسه شست‌وشو و ك�نت بسل�ي... سنگ‌� قبرت رو هم با سنگ� گرانيت� سياه درست مي‌كنن كه متري خدا تومن�! اگه بخواي هم تصويرت رو برات حكاكي مي‌كنن كه همه يادشون باشه چه ريختي بودي. يه قسمتي رو هم واسه شهدا سق� زده بودن كه ط�لك‌ها باد و بارون نخورن! يه جايي رو هم درست كردن كه جلوس حضرت� امام�! مسخره‌بازي رو ببينين تا كجا است! ياد� حر�� خميني ا�تادم كه تو بهشت‌زهرا مي‌گ�ت دولت� شاه، قبرستان‌هاي ايران رو آباد كرد! طنز از اين گوياتر نمي‌شه!
مسجد و آخوند� روضه‌خون هم داستاني� واسه خودش. اين روزها هم همه چي مدرن شده و تو مسجد صندلي مي‌گذارن و ملت كراوات� سياه مي‌زنن و عينك دودي هم كم نيست! همه دسته‌گل‌هاي بزرگ ميارن و به هم تسليت مي‌گن و بعد هم دم� در، خوش‌وبشي و احوال‌پرسي و گاهي هم قرارومداري. من نمي‌دونم تا كي قرار� اين همه مسخره‌بازي به اسم دين و ايمون و سنت و رسم و رسوم؟ بره تو پاچه‌ي اين ملت و نونش رو هم يه جماعت� گرگ� گرسنه‌ي دغل‌باز� م�ت‌خور� عوضي بخورن...

بالاخره به لط�� ‌اين اميرسالار، ما هم صاحب� نظرخواهي شديم! �قط كا�ي است يه كليك� ناقابل همين پايين، روي Comment بكنين تا يه ص�حه‌ي كوچولويي باز بشه و توش نظراتتون رو بنويسين. نه اين كه �كر كنين تو ك�� اين هستم كه بدونم درباره‌ي هركدوم از مزخر�اتم چي �كر مي‌كنين ها! نه! �قط گ�تم حالا كه هر ننه قمري يه نظرخواهي داره، چرا من، با اين همه ادعا، نداشته باشم!
آقا اون اسمتون رو هم اگه خواستين پاش بنويسين كه بدونم كي چي ا�اضات �رموده!

Monday, December 02, 2002

آقا ما بريم اسباب‌كشي!

آقا ما به اين نتيجه رسيديم كه با روند� �علي� وب‌لاگ� ما، اين وب‌لاگ �قط و �قط براي آدم‌هايي جالب مي‌تونه باشه كه منو بشناسن!‌ واسه غريبه‌ها بعيد مي‌دونم چيز� به‌دردبخوري توش پيدا بشه! اينو خودم زودتر گ�تم كه يه وقت نگين بي‌خود وقت� ما رو مي‌گيري! خب نخونين آقا! زور كه نيست! تازه از اون بدتر اين كه سگ هم گاهي وقت‌ها ميارم تو روزنامه! خودم هم دارم باهاش حال مي‌كنم. به‌ترين تعري� رو بابام داد كه اسم‌� اين‌جا رو گذاشت: د�تر� خاطرات! منصور هم بهش مي‌گه: روزنوشت. من خودم با واژه‌ي روزنوشت بيش‌تر حال مي‌كنم. يه جورايي جامع‌تر�. حالا بعدها كه بزرگ شدم (!)‌قول مي‌دم چيزهاي به‌دردبخورتري هم اين‌جا بنويسم كه باقي ملت هم يه حالي بكنن و شب� جمعه‌اي، دست� خالي نرن خونه‌شون! �قط اين علي توك حرص� من رو درمياره بس كه به اين‌جا سر نمي‌زنه! د� بيا منو بخون ديگه مرتيكه‌ي جلنبر!!

و بالاخره براي چهارمين بار، تولد� ما جشن گر�ته شد! يك‌شنبه شب با علي/ مريم و سحر/ منصور، ر�تيم لبخند (پاسداران) و يه شام� خيلي خوشمزه (پاستاي پنه‌ي مرغ و قارچ و كاري به همراه� روغن زيتون و پوره‌ي سير� �راوان!) و يه قهوه‌ي نسبتاً خوب و كادوهاي خيلي خوب براي من! طبق� معمول� اين روزها، خودم رو با دوربين و عكس خ�ه كردم! داد�‌ همه دراومد!

يه پيش‌نهاد� خيلي خوب بهم شد امشب (يك شنبه شب!) قرار شد وسايلم رو جمع كنم و كوچ كنم به خونه‌ي بابابزرگ� سولماز (NONNO) كه اصولاً تنها زنده‌گي مي‌كنه و الان به خاطر� مريضي� سختش، �علاً تحت� مراقبت‌هاي �رح‌جون� و همون‌جا ساكن شده. اين‌جوري هم تو اين يكي دو ماه، من از سرگردوني درميام و هم خونه‌ي nonno يه مراقب� دائم داره! اصولاً از اون پيش‌نهادها است كه به ن�ع� همه است! خونه‌ي احسان و سعيد، واقعاً جاي� كوچيكي� و من هيچ جوري نمي‌تونم توش راحت به كارهام برسم. پس همين‌روزها يه اسباب‌كشي� كوچولوي ديگه هم داريم! (عجب روزهاي� شلوغي شده اين روزها!)

آقا تو اين مملكت به خدا كسي چهار ساعت م�يد در روز كار بكنه، زمان� انجام� همه‌ي پروژه‌ها حداقل نص� مي‌شه! من قول مي‌دم! تو سريك اگه خود� دكتر اسكويي (باباي� سولماز!) رو بگذاريم كنار، واقعاً ميانگين� كار� م�يد� روزانه، كم‌تر از نيم ساعت�! من نمي‌دونم اينا وقتي شب مي‌رن خونه‌شون، تو خودشون چه احساسي دارن، اصلاً �كر مي‌كنن كه امروز چه كار� م�يدي انجام دادن، يا �قط براشون گذروندن� وقت مطرح بوده؟! من رسماً بريده بودم از اين همه اتلا�� وقت� بي‌خود! حالا باز خوب� كه توي كارگاه‌ها، همه خيلي جدي دارن كار مي‌كنن. د�تر مركزي كه واقعاً كويت�!

حال� پدربزرگ� سولماز( به قول� سوسو: Nonno)، پدر� �رح‌جون، اصلاً خوب نيست... ريه‌هاش داره اذيتش مي‌كنه. بيچاره 82 سال سن داره و هميشه با ريه‌هاش مشكل داشته. حالا مثانه‌اش هم به مشكلاتش اضا�ه شده. يه مدتي� كه خونه‌ي مامان� سولماز ساكن شده تا ازش نگه‌داري كنن. جو� بدي شده خونه براي� سولماز� ط�لك� من! كاش زودتر حالش جا بياد...

دارم خودم رو مي‌كشم كه به موقع بخوابم، نمي‌شه! انگار تو پيشوني� من نوشته كه زودتر از ساعت� 3 نيمه‌شب، خواب به چشم‌هام نياد! دهنم داره سرويس مي‌شه بس كه صبح‌ها سخت بيدار مي‌شم! الان كه ساعت 4 صبح� و من� بدبخت بايد �ردا اول� وقت، شركت باشم!

يه كار� باحال هم از منصور ياد گر�تم و اونم اين� كه IE اين امكان رو به شما مي‌ده كه مي‌تونين يه سري URL ها رو بهش بدين و خودش اونا رو Synchronize مي‌كنه كه به اين معني� كه خودبه‌خود، اين سايت‌ها آپ‌ديت مي‌شن و شما مي‌تونين، DC كه شدين، سر� �رصت اون‌ها رو باز كنين و بخونين! در زمان‌� Connect بودنتون هم كلي صر�ه‌جويي مي‌شه. الان حوصله ندارم بيش‌تر توضيح بدم!‌ (اگه خيلي پيله‌ي قضيه شدين، برام ايميل بزنين تا كامل بگم چي كار بايد بكنين!)

نشستيم با سعيد كلي با اين دوربين� ديجيتال بازي كرديم! امكانات� خيلي خوبي داره. مثلاً شما مي‌تونين هم خروجي� تصوير� ديجيتال و هم خروجي� تصوير� ويديو داشته باشين. يعني عين� يه دوربين� �يلم‌برداري براتون كار مي‌كنه. با اين �رق كه در حالت� Capcher گر�تن، حتماً بايد به ويديو يا PC شما وصل باشه. از عكس‌هاش هم نمي‌گم تا وقتي �رصت كنم و چندتاش رو آپ لود كنم!
راستي به سايت� عكس‌باران يه سر بزنين. يه سايت� تروتميز كه مشخصات� كامل� دوربين‌هاي ديجيتالشون رو توش دارن و نسبتاً به موقع هم آپ‌ديت مي‌شه. �قط حي� كه قيمت نداره!

شنبه ر�تم كارگاه� توانير، يه صدتايي عكس گر�تم! حدود 10 تا عكس� خيلي خوب مي‌شه توش جدا كرد!

سوسوي� من سرما خورده ط�لكي...

اينم يه سايت� عجيب (يا يه شوخي� وحشت‌ناك) كه با واردكردن مشخصات خود، تاريخ� دقيق� مرگ� شما رو تعيين مي‌كنه! مال� من 17 شهريور 1429 شد كه حدود� 48 سال� ديگه است! تصميم گر�تم اين تاريخ رو ح�ظ كنم تا ببينم اون روز مي‌ميرم يا نع!‌ اگه مردم كه دمشون گرم ولي اگه نمردم، به همه مي‌گم كه اين سايت يه شوخي بيش‌تر نبود!! (جالب� كه در قسمت� نظرخواهي� همين سايت، حدود 76 درصد� بازديدكننده‌ها گ�تن اين قضيه شوخي� و باقي� 24 درصد اون‌قدر احمق هستن كه قضيه رو خيلي جدي گر�تن!)

اينم يه سايت� عجيب (يا يه شوخي� وحشت‌ناك) كه با واردكردن مشخصات خود، تاريخ� دقيق� مرگ� شما رو تعيين مي‌كنه! مال� من 17 شهريور 1429 شد كه حدود� 48 سال� ديگه است! تصميم گر�تم اين تاريخ رو ح�ظ كنم تا ببينم اون روز مي‌ميرم يا نع!‌ اگه مردم كه دمشون گرم ولي اگه نمردم، به همه مي‌گم كه اين سايت يه شوخي بيش‌تر نبود!! (جالب� كه در قسمت� نظرخواهي� همين سايت، حدود 76 درصد� بازديدكننده‌ها گ�تن اين قضيه شوخي� و باقي� 24 درصد اون‌قدر احمق هستن كه قضيه رو خيلي جدي گر�تن!)

آقا اين ماشين� لباس‌شويي هم عجب نعمتي� ها!

خب قسمت� ما هم اين شده كه هرشب يه چيزايي بنويسيم و آخر� ه�ته‌ها، همه رو با هم پست كنيم!

چقدر خوب� كه هستي...

Friday, November 29, 2002

بايد برم ماكت بسازم!

آزي يه امكان به درد‌بهور پيدا كرده كه منبع� اصلي‌اش رو الان يادم نيست! ولي مي‌تونين آي‌دي� farsidic رو تو مسنجر� ياهو add كنين و بعد پنجره‌ي چت رو باهاش باز كنين و بعد، هر كلمه‌ي انگليسي رو كه تايپ كنين، در جواب، معادل� �ارسي‌شو براتون مي‌نويسه! خلي جالب� نه؟! از آريان‌پور هم resource مي‌گيره.

اين عرق‌سگي هم كارش درسته! ر�ته يه وب‌لاگ پيدا كرده كه نويسنده‌اش يه ساقي� (bartender) تو يه بار. داره از تجربيات� خودش مي‌نويسه. اسم‌� وب‌لاگش پياله است.

يه مقايسه‌ي بامزه از دوران� قبل و بعد از انقلاب� 57 ايران كه مژگان برام ايميل كرده.

ديروز كليد� خونه‌ي احتشاميه رو تحويل گر�تيم. خيالمون كلي راحت شد. از ه�ته‌ي ديگه كم‌كم وسايل رو مي‌بريم. تاريخ عروسي رو هم تقريباً تعيين كرديم. نيمه‌ي دوم بهمن. چقدر خيالم راحت شد. انگار تكلي�مون روشن شد. يه آرامش� خوبي دارم. سولماز هم همين‌طور. پيش‌نهاد مامان و باباي سولماز بود و چه‌قدر به موقع. درست� كه خيلي كار داريم ولي ن�س� وجود� dead line آدم رو منظم مي‌كنه. حداقل مطمئن هستم كه تا اون موقع اين تز� لعنتي تموم شده. (يا اگه هم نشده باشه، مي‌دونم كه از دانشكده اخراج شدم تا بهمن!!)

هاله !

باز جمعه شد و من خونه‌ام و دارم خودم رو خ�ه مي‌كنم با نوشتن! ياد� مشكات ا�تادم كه يه موقع درباره‌ي وب‌لاگ� من مي‌گ�ت كه عين� است�ن كينگ، دارم تندتند توش مي‌نويسم!

يه ات�اق� خوب هم اين كه ه�ته‌ي پيش از سعيده، خواهرم و رضا، شوهرش، ايميل داشتم! اصلاً �كرشو نمي‌كردم كه يه روزي از اين دو تا موجود� دوست‌داشتني هم ايميل داشته باشم!‌ حالا مي‌دونم كه از خانواده‌ي خودم هم، بابام، برادر‌هام، خواهرم و شوهرش هم وب‌لاگ� من رو مي‌خونن. جداً‌ بايد حواسم باشه چي مي‌نويسم اين تو!! (ايروني جماعت، ذاتاً خودسانسور�! كاريش هم نمي‌شه كرد!)

هاله هم ديگه وب‌لاگ راه انداخته! آدم بره به كي بگه!! هاله از ر�قاي شبكه پيام بود كه برام ايميل زده و وب‌لاگش رو لينك داده. نوشته‌هاي دخترونه و بامزه‌اي داره. يه سر بهش بزنين ثواب داره!

آقا اين رضا قاسمي به خدا خيلي باحاله! يه حر�‌هاي توپي زده درباره‌ي وبلاگ كه الان نمي‌دونم لينكش چي�! ولي اين رو از حر�اش يادمه كه مي‌گ�ت وب‌لاگ‌نويسي، موجزنويسي رو تو ملت پرورش مي‌ده و اين از پايه‌هاي نويسنده‌گي�. حالا منم به شدت درگير� اين قضيه شدم. يعني گاهي اون‌قدر حر� دارم كه واقعاً نمي‌رسم همش رو كامل بنويسم. زور مي‌زنم كه خلاصه كنم. اينم مي‌دونم كه خيلي‌ها عين� من، هيچ‌وقت وب‌لاگ‌هايي رو كه متن‌هاي طولاني داره، دنبال نمي‌كنن. شايد اصلاً از خصوصيات� وب‌لاگ اين� كه خيلي خلاصه باشه و موجز و كوتاه. چون حجم� اطلاعات اون‌قدر زياده كه نمي‌شه، واقعاً نمي‌شه همه‌چي رو كامل نوشت. وقت� خوندنش رو كسي نداره. به قول� منصور، اگه آدم بخواد همين جوري وب‌لاگ� 5 ن�ر رو در روز كامل بخونه، خودش مي‌شه يه ساعت. مگه من چقدر در روز وقت دارم كه بخونم و بنويسم؟!

منصور رو كاملاً درك مي‌كنم. منم خيلي وقت‌ها هوس كردم يه وب‌لاگ� بي‌هويت داشته باشم و توش هرچي مي‌خوام بنويسم. اما امان از اين درد� مزخر�� جاودانه‌گي!! برو پسرم! برو يه ناكجاآبادي رو پيدا كن و توش هرچه مي‌خواهد دل� تنگت بگو! شايد ما هم شانسي پيداش كرديم و يواشكي خونديمش!

آقا اولين بر�� امسال رو هم تو آب‌علي ديديم. دلم تنگ شده بود واسه بر� و بر�‌بازي! چه عكس‌هاي خوبي مي‌شه تو بر� گر�ت! (بابا بي‌جنبه!)

يه دوربين� خ�ن� ديجيتال گر�تيم واسه شركت� سريك. �علاً تحويل� من� دوربين تا آدم بشم تو عكاسي و براشون يه سري عكاسي كنم. اين روزها دارم خودمو خ�ه مي‌كنم با عكس‌گر�تن! در اولين �رصت يه آلبوم درست مي‌كنم و لينكشو اين‌جا مي‌گذارم.

يهو نمي‌دونم چه طور شد كه خيلي شلوغ شدم و طبق معمول، وب‌لاگ دودر شد! اولين خبر اين كه 6 آذر تولد من بود و وارد 27 ساله‌گي شدم! امسال براي اولين بار، سه تا تولد گر�تيم! اولي، خونه‌ي مامان� سولماز و درست قبل از ر�تن به دماوند. دومي همون شب تو دماوند با صد�، پدرام، سوده، علي، سودابه، يه علي� ديگه و نازلي. و سومي �رداشب� اين ماجرا، سعادت‌آباد، خونه‌ي مهشيد و علي! روز تعطيل رو خيلي خوب سپري كرديم و من تقريباً تمام� روز، از درون گرم بودم!!
خبر� داغ� دوم اين كه شيدا و امير بالاخره بعد از 2-3 روز، رسماً زن و شوهر شدن! خودشون كه مي‌گن تا 2-3 ماه� ديگه عروسي مي‌كنن ولي تحربه به من مي‌گه: عمراً!! به هر حال، همه از شنيدن اين خبر خوش‌حال شديم. يه گله‌ي اساسي هم باقي موند كه چرا اين همه مخ�ي‌كاري؟! بابا مي‌مردين زودتر خبر مي‌دادين؟! آدم آخه بعد از يه ه�ته به ر�قاش خبر مي‌ده؟! آدمي تو؟! سگ مياري تو روزنامه؟! ر�تي با اون اينترنت� پيام� اون بوش، شوهر پيدا بكني كه 3 روزنامحرم با هم بگردي و تهاجم �رهنگي بشه به جوون‌هاي اين مملكت؟! مگه از خودت آدم نبودي كه زن از بي‌بي‌اس گر�تي اونم تو قرار؟! تازه من اين‌جا نمي‌گم چي به سر اون جرج بوش آهن‌دماغ آوردي با باروني آبي! خودش مي‌�همه اگه آدم باشه! حالا هي من هيچي نگم!!

Sunday, November 24, 2002

آخرين خبر هم اين كه وبلاگ� منصورخان� باسمان‌جي بالاخره آپ‌ديت شد!

بيژن جلالي، در اين سال‌ها، لحظه‌هاي غريبي را به من هديه داده است. حزني كه شعرهاي كوتاه� جلالي دارد، رنگ و بويي كه از م�هوم� مرگ در شعرهايش موج مي‌زند، آدم را زلال و ش�ا� مي‌كند، خلاصه مي‌كند... يك جور هايكوي ايراني. از جنس� خيام... حي�م ميايد با نقل� تعدادي از شعرهايش، يادي از او نكنم: 0از كتاب� درباره‌ي شعر كه منتخبي است از اشعار بيژن جلالي در باب� شعر)

# اگر شعر نبود/ چه غريبانه مي‌ر�تم/ و چه غريبانه مي‌گ�تم/ كه تنهايم.
# كلمات از جايي/ شروع مي‌شوند/ كه من تمام مي‌شوم/ و من خود را در سايه/ روشن� آن‌ها مي‌جويم.
# با مرگ مي‌روم اينك/ چون سواري در باد/ و در بادها مي‌خندم/ چون ديوانه‌اي/ و بذر� شاعري را/ در خاك� اندوه/ مي‌پاشم.
# همه چيز منتظر� راه‌ا�تادن است/ در شعر/ ولي من دست روي دست گذاشته‌ام/ تا همه چيز همان طور كه هست/ باشد.
# با كلمات از مرگ/ �راتر مي‌رويم/ و نقاب از چهره‌ي تاريكي/ با كلمات/ خود را روشن مي‌بينيم/ در آيينه‌ي تاريك�/ ابديت.
# گاه شعري ما را/ دست‌گيري مي‌كند/ چون شاخه‌اي/ كه پرنده‌اي خسته از پرواز/ بر آن مي‌نشيند.
# براي �راموش‌كردن� خود/ كلماتي چند را/ بياد آريم/ و همراه� جمله‌اي/ تا پايان� جهان/ پي رويم/ براي �راموش‌كردن� خود/ شعري بيا�رينيم.

اين اواخر، دو سه داستان� كوتاه خوب، خيلي خوب، خوانده‌ام. از نشر� ماه‌ريز كه سليقه‌ي خوبش در انتخاب� داستان براي نشر، گاه شگ�ت‌زده‌ام مي‌كند. از ده‌�رمان� كيشلو�سكي گر�ته تا داستان‌هاي كوتاه‌� بورخس و مجموعه‌هاي ميني‌ماليستي� چشم و دهان.
اولي، مجموعه داستاني از چارلز بوك�سكي به نام موسيقي� آب� گرم به ترجمه‌ي بهمن كيارستمي بود كه در اروپا به شدت مورد ستايش است ولي جامعه‌ي سبك‌مغز� آمريكايي، او را هرزه‌گو، خشن، صريح، زن‌ستيز، ديوانه، مردم‌گريز و دايم‌الخمر مي‌دانند! بوك�سكي شاعري است كه اغلب درباره‌ي چيزهاي پيش‌ پا ا�تاده شعر مي‌گويد و داستان‌هايش اغلب درباره‌ي شاعري است به نام� هنري چيناسكي كه تصويري است از خود بوك�سكي. از مقدمه‌ي كتاب: هنري چيناسكي ظهرها از خواب بيدار مي‌شود، روزش را با آب‌جو شروع مي‌كند، روي اسب‌ها شرط‌بندي مي‌كند، از سياست چيزي سر در نمي‌آورد، در شعرخواني‌هاي خودش و ديگران مست مي‌كند، از همينگوي بيزار است، موسيقي� كلاسيك گوش مي‌دهد و با زن‌ها مشكل دارد...داستان‌هاي كوتاه� درخشاني مملو از آب‌جو و �حش و روابط� انساني� عجيب و لخت و كوتاه. داستان‌هايي خلاصه از لحظه‌هاي بي‌ارزش� حيات كه با نثر� قوي و طنز� جذاب� بوك�سكي، كه او را آدمي عياش و خلاق و بي‌ت�اوت نسبت به تمام قواعدي كه سعي دارند زنده‌گي� پيرامون� ما را شيك و درخشان نشان دهند.
دومي و سومي، دو نمايش‌نامه از ماتئي ويسني‌يك به ترجمه‌ي تينوش نظم‌جو و با عنوان‌هاي داستان خرس‌هاي پاندا به روايت� يك ساكسي�ونيست كه دوست‌دختري در �رانك�ورت دارد و سه شب با مادوكس. ايده‌هاي اين دو نمايش را ببينيد چقدر بكر و عالي هستند: در اولي، مردي بعد از شادخواري� شبانه، صبح، از خواب برمي‌خيزد و در كنار� خود، در تخت‌خوابش، زني غريبه را مي‌يابد كه ادعا مي‌كند شب‌ را با هم گذرانده‌اند! زني زيبا و مرموز كه بدون� معر�ي� خود، قصد ترك� خانه را دارد و با اصرار� مرد، براي مدت� محدودي مي‌ماند. رابطه‌ي اين دو، لب‌ريز از ات�اقات� سورئاليستي و عجيب است و هرچه جلوتر مي‌رويم، عجيب‌تر مي‌شود. (حي�� بيش‌تر بگم! خودتون برين بخونين!) و دومي درباره‌ي شهر كوچكي است كه يك شب مسا�ري وارد� آن مي‌شود و سه شب مي‌ماند. اما نكته اين جاست كه اين مسا�ر� غريب، هر سه شب را هم‌‌زمان با چند ن�ر به صبح مي‌رساند! با مسا�رخانه‌گي بيليارد بازي مي‌كند، با تاكسي‌ران، پوكر، با �انوس‌چي تاس مي‌ريزد و با روسپي� شهر، مي‌خوابد! در واقع مادوكس، هم‌زمان در چندجا ظاهر مي‌شود...

قصه مي‌خوانم كه �رار كنم، خواب مي‌بينم كه �رار كنم، مي‌نويسم كه �رار كنم از اين همه هياهو كه مرا دربرگر�ته و من� بي‌طاقت، حالا پرتاب شده‌ام ميان خودم و دنيا و بايد بايد بايد تكلي�� خودم را با همه‌چي، خيلي سريع، روشن كنم. بايد نسبت� خودم را با مسؤوليت و دنياي جديدي كه به آن اضا�ه شده‌ام، ب�همم. از اين �هميدن دارم �رار مي‌كنم. از تبديل� خود� قديمي‌ام، به اين خود� جديد� بي‌خاصيت دارم �رار مي‌كنم. تقصير� هيچ‌كس هم نيست. بايد اين ات�اق� شوم بي�تد و من پرتاب شوم و بعد، به خود بيايم و خودم را، خرده‌هاي خودم را از لابه‌لاي اين همه هياهو، باز پيدا كنم. براي پيداكردن� خودم است كه �رار مي‌كنم. براي نگه‌داشتن� خرده‌هاي به‌دردبخور� خود� قبلي‌ام �رار مي‌كنم.
تا حالا پرتاب شده‌ايد؟!

Saturday, November 23, 2002

آقا ما بلد نيستيم �يلم/ سريال� پليسي بسازيم! خودمون رو ضايع نكنيم! اين �خيم‌زاده هم بايد همون همسر رو بسازه. حالا هي بياد مصاحبه كنه كه من دارم پليس ايروني رو درميارم و شخصيت‌پردازي كردم و ادا دربياره و بشينه تو خونه تل�نش رو قطع كنه و امام حسن رو بنويسه كه به لعنت� سگ هم نيرزه! امشب خيلي تصاد�ي تو سوپراستار يه صحنه‌هايي از سريال‌� پليسي� آقا رو ديدم. هيچي واقعاً هيچي سرتر از بقيه‌ي مزخر�ات� تله‌ويزيون نداشت! �قط معلوم بود طر� با كبري11 حال كرده بوده! بابا! يكي نيست به اينا بگه تو يه �يلم� پليسي، اصل اينه كه تماشاگر از �يلم عقب‌تر باشه! نه اين كه قبل از همه‌ي كاراكترهاي س�يد و سياه� �يلم، همه چي رو ب�همه و جلو بي�ته! يعني واقعاً �يلم‌نامه رو نمي‌دن يه ن�ر آدم تماشاگر� حر�ه‌اي كه سرش به تنش بيرزه، بخونه و نظر بده؟! آخه اين همه سوتي؟! به خدا منم برم صداوسيما بشم مشاور� نويسنده، با اين چندمثقال سوادم مي‌تونم كلي سوتي‌ها رو برطر� كنم!‌من نمي‌دونم شايد هم پول� كه باعث مي‌شه همه آبكي‌ساز بشن. حاتمي‌كيا هم كه مياد سريال بسازه، يادش مي‌ره كه مي‌شه تو سريال� تله‌ويزيوني هم ايجاز داشت و ريتم� تند. انگار باوركردن اون تعري�‌� لعنتي رو در باب� تله‌ويزيون كه مي‌گه بايد سريال و �يلمش يه جوري باشه كه اگه تماشاگر وسط� كار ر�ت دست‌شويي يا تل�نش زنگ زد يا همسايه‌بالايي اومد دم� در، تو اين وق�ه، چيزي از داستان رو از دست نده! اين� كه وقتي اين سريال� م�نگي� پليس� جوان رو 8 قسمت درميون هم مي‌بينيم، باز هيچي از كل� داستان رو از دست نداديم! هنوز كه هنوز�، طر� دنبال� اس�نديار� مرموز و باهوش�! آخه تا كي اين همه بي‌مايه‌گي؟!‌ باز خدا خير بده رسام وبيرنگ رو كه مديوم تله‌ويزيون رو بلد بودن...

Friday, November 22, 2002

يه تياتر ديديم امشب بعد از سال‌ها دوري از برنامه‌هاي �رهنگي!‌ �رهنگ‌سراي� نياوران و تياتر� نوزاد كه نوشته و كارگرداني�‌ سيروس ابراهيم‌زاده و بود و بازي� �ريبرز عرب‌نيا و سولماز غني. خب سيروس ابراهيم‌زاده از اون آدم‌هايي نيست كه ازشون انتظار�‌يه متن� درخشان داشته باشي ولي من به شخصه براي ديدن عرب‌نيا روي صحنه بود كه اين كار رو انتخاب كردم براي ديدن. چيزي از بازي‌هاي سينمايي‌اش كم نداشت. همون ميميك‌هاي صورت و خنده‌هاي عصبي و تلخي‌اي كه هميشه تو نگاهش هست و من به خاطر همين جنس� كم‌ياب� نگاه است كه بازي‌اش و صورت‌اش رو دوست دارم. و البته همه چيز اغراق بود و بازي‌ها و داستان هم.
دلم براي ديدن� نمايشي تنگ شده كه ارزش� چندبار ديده شدن رو داشته باشه... يه چيزي مثل� ه�ت شب با مهماني ناخوانده كه 6-7 سال� پيش، من و علي‌رضاي تنبل رو چندين بار تا تياترشهر كشوند! يا بيضايي، صادقي، ر�يعي و خود� همين �رهاد آييش كه داره تو تله‌ويزيون خودش رو به هرز مي‌ده!

ديشب پيش� مزدك بوديم. با دو ج�ت موجود بامزه و دوست‌داشتني آشنا شديم!‌ (مهشيد/ علي و شادي/ پرهام) ودكاي حسابي و يه شام� خوشمزه (كه شخص� مزدك برامون پخته بود و نه مامان� مزدك و نه نگار، هيچ‌كدوم سمت� سرآشپز رو نداشتن مطلقاً!) و كلي گپ و خنده و شوخي تا نيمه‌هاي شب. يه استراحت� خيلي لازم وسط اين همه كار كه انگار بدجوري هم من و هم سولماز، لازم داشتيم...

خونه‌ي جديد گرم�! آشپزخونه‌ي تميز و اوپن داره! سرويس� پاكيزه و مدرن (نسبت به اون خراب‌شده!) داره! ك�� سراميك داره! انباري داره! پاركينگ داره! پله نداره! ق�ل و بست� درست و حسابي داره! ماشين� لباس‌شويي داره!‌ تله‌ويزيون داره! موبايل توش آنتن داره!... ولي دركه يه چيز� ديگه بود... خونه بود، Home بود، با همه‌ي مصيبت‌هاش، آدم آخر� شب كه مي‌شد، دوست داشت هرجا كه هست، برگرده تو همون خراب‌شده و سرش رو بزاره رو زمين و سنگين بخوابه...

اين‌جا انگار از سولماز دورترم... دلم بيش‌تر براش تنگ مي‌شه. درسته كه وضع ظاهراً �رقي نكرده و ما كماكان، شب‌ها دور از هم هستيم، ولي تو دركه، شايد به خاطر� بعد� مسا�ت� خطي، اين همه خودم رو دور از سولماز حس نمي‌كردم. مي‌دونم كه اونم همين حس رو نسبت به اين‌جا داره و ته� قلبش، زياد دوست نداشت كه بيام اين‌جا. ولي خب، چاره‌اي هم �علاً نيست!

ما بالاخره وارد� خانه‌ي جديد شديم! با احسان و سعيد كه اين سعيد پسر� محجوب و خوبي است كه �وق� ليسانس� هوا�ضا داره ولي از اون‌هايي است كه تمام� وقتش به كامپيوتر مي‌گذره و بهش مياد كه از اون خوره‌هاي درست و حسابي باشه!‌ همين الان كامپيوترم رو روشن كردم. احساس� خوبي دارم. انگار اين كامپيوتر، شخصي‌ترين چيز� زنده‌گي� من شده و هيچ‌وقت به اندازه‌ي وقتي كه پشت� اين بي‌نوا نشسته‌ام، احساس نمي‌كنم كه در خونه‌ي خودم هستم! دنياي� جديد اين طوري� ديگه! آدم كل� خونه و مسكنش مي‌شه يه كامپيوتر كه اگه يه خرده وضعت خوب باشه، با يه كي�� دستي (نت بوك) مي‌توني همه‌ي دنياي� شخصي� خودتو به همه جا حمل كني. كامپيوترت مي‌شه همه‌ي زنده‌گي‌ات! همه‌ي خاطراتت و همه‌ي چيزهايي كه از زنده‌گي‌ات مي‌خواي با خودت داشته باشي. همه‌ي چيزي كه تو رو به يه دنياي� گنده وصل مي‌كنه. (و چقدر اين زنده‌گي و اين دنيا و اين مجموعه‌ي خاطرات، ظري� و شكننده است. به نسيمي مي‌تونه كل� دنياي تو به هم بريزه و دود بشه بره هوا! نَگين كه آدم مي‌تونه بك‌آپ بگيره از همه چي! خودتون مي‌دونين چي دارم مي‌گم!)

Wednesday, November 20, 2002

دلم نمياد از اين خونه برم. تو هر گوشه‌اش يه خاطره دارم... همين‌طوري روز به روز داره خالي‌تر مي‌شه. از هم‌خونه‌اي‌ها تا اين مدت، مجيد كه دربه‌در شد ر�ت پي� كارش! (موجودي بود اين بشر! موجي بود انگار. عوضي و بدقلق! ترياكي هم بود! اون يه سال، زجر كشيدم تا تموم شد!) كمال هم داره با زنش، شبنم، به خوبي و خوشي زنده‌گي مي‌كنه. (اين كمال يه ده سالي مي‌شه كه هيچ عوض نشده! پسر� گل و نازي�. آروم، سربه‌زير، محجوب و البته كاري به كار� كسي هم نداره. همين ديروز تو يه مجلس� ختم ديديمشون. از زنده‌گي �قط درس و كار و خانواده رو بلد�!) رضا هم با زنش، لاله دارن زنده‌گي� خودشون رو مي‌كنن. (رضا از ر�قاي خوب� دانشكده بود كه دوراني رو با هم داشتيم تو اين خونه. كلي خاطرات جورواجور داريم با هم! يه تنهايي‌ها و خلوت‌هاي شبونه‌ي پر از حر� و حديثي با هم داشتيم كه نگو! لعنت بر كسي كه اين‌جا �كر� بد بكند!) احسان هم كه داداشمه! حالا ر�ته واسه خودش داره با يكي از بچه‌ها تو مرزداران زنده‌گي مي‌كنه و هم‌خونه‌ي خوبي داره. (اين احسان، از اون‌هايي� كه خيلي زود معرو� مي‌شه و كارش مي‌گيره. من نديدم كسي اين همه شعور� موسيقي داشته باشه و مخصوصاً شعر و ترانه رو اين همه خوب ب�همه.) شهريار هم كه همين روزا مي‌ره از ايران و خدا مي‌دونه كي برمي‌گرده. (تا حالا با هيچ‌كس با اندازه‌ي شهريار، اين همه مشورت نكرده بودم تو زنده‌گيم! از اون آدم‌هاي حساس و دقيق� كه پاي‌� غيبت‌هاي بعد از عروسي‌مون بود! مي‌نشستيم با هم در مورد همه‌ي آدم‌هايي كه تو روز ديده‌ بوديم، كلي حر� مي‌زديم و همه چي‌شون رو تحليل مي‌كرديم!) منم كه وضعم معلومه!
اين وسط علي توك، پارسا، علي محسني، علي داوري، علي سيليك و علي‌رضا لط�ي هم كساني بودن كه خيلي زياد تو اين خونه ديده شدن! بابام تا مدت‌ها �كر مي‌كرد علي توك ن�ر� چهارم اين خونه است! بي‌چاره هروقت ميومد اين‌جا، علي توك هم بود!‌ گرچه اين ماه‌هاي اخير، بدجوري بي‌معر�ت شده بود علي توك! مخصوصاً كه وب‌لاگ‌� منو هم مرتب نمي‌خونه! �قط بلد� ه�ته‌اي يه بار زنگ بزنه و كل� ات�اقات ه�ته رو با هم مرور كنيم! يه زماني هر شب با هم، تل�ني يا حضوري، يه تحليل� سياسي� روز داشتيم! خيلي كارها قرار بود من و علي توك با هم انجام بديم كه هيچ‌كدوم پاش نمونديم و صداش رو هم در نياورديم!‌ بعضي وقت‌ها، اون‌قدر به هم نزديك بوديم كه واقعاً هيچ حر�ي نداشتيم كه بزنيم! انگار همه چي رو هر دو تامون مي‌دونستيم!
خيلي حر�‌هاي ديگه دارم كه بزنم... شايد يه وقت� ديگه...

و اما تخته‌نرد! اولاً كه بنده خيلي شاكي هستم كه احسان ر�ته و شهريار هم اين روزها سرش خيلي شلوغه و داره واقعاً مي‌ره از ايران و من پاي� تخته‌نرد ندارم شب‌ها! دوماً كه ما تو اين خونه يه تخته‌نرد داشتيم كه حداقل مال� 40 سال� پيش� و دست‌سازه� دايي‌� بنده است و كلي ازش خاطره دارم و چقدر شب‌ها كه تا خود� صبح، نشستم پاش و بردم و باختم. سوماً اين كه اين تخته‌نرد� قديمي رو هرجا كه برم با خودم خواهم برد! و آخر هم اين كه اگه اهل� تخته‌نرد هستين و بازيكن هستين، و اگه يه مودم� درست و حسابي و يه اتصال� پرسرعت به اينترنت دارين، يه سري به اين‌جا بزنين و شب‌ها بي‌كار نمونين! ما كه بي‌نصيب مونديم! (با اين مودم� قاقالي� من، يه ساعت طول مي‌كشيد كه دان‌لود كنم بازي رو! اين� كه بي‌خيال شدم!)

امروز هودر باعث شد بعد از مدت‌ها يه سري به سايت� زرتشت سلطاني بزنم. يه گرا�يست� خدا! حتماً تبليغات� روزانه رو ديدين اين مدت. كار اين نابغه است! اگه يه سري به سايتش بزنين، كلي كارتون‌ و كاريكاتور� باحال و بامزه مي‌تونين توش پيدا كنين. ويژه‌گي� كارهاي زرتشت، خط‌هاي قوي و رنگ‌بندي‌هاي جسورانه و زنده است. با موجودات� تخيلي و دوست‌داشتني! در عين حال، چون دولتي كار نمي‌كنه و سانسور، تو سايتش، بالاي سرش نيست، در نتيجه (!) خيلي بامزه‌تر شده كارهاش. (مثل جك‌هاي بي‌تربيتي كه معمولاً بامزه‌تر از جك‌هاي بهداشتي هستن!)

امروز ر�تيم پيش‌� سرهنگ و خونه رو تحويل داديم و پولمون رو گر�تيم. بايد تا جمعه تخليه‌ي كامل بكنيم خونه رو. خداحا�ظ خانه‌ي دركه! خداحا�ظ!!

هي بهتون مي‌گم اين مجله‌ي �يلم‌نگار رو بخونين، هي لج كنين! امشب بي‌خوابي به سرم زده بود، حوصله‌ي هيچ كاري رو هم نداشتم، دلم يه �يلم� خوب مي‌خواست. ر�تم نشستم �يلم‌نامه‌ي مخمصه (Heat) رو خوندم. انگار خود� �يلم رو دوباره ديده بودم بعد از 5 سال! البته بايد عادت به �يلم‌نامه خوندن داشته باشين. اين‌جا خيلي خلاصه مي‌تونين در مورد� �يلم بخونين.
يه سكانس� بي‌نظير داره اين �يلم و اونم سكانس� گ�تگوي دنيرو و پاچينو تو يه رستوران� بين‌راهي�. دنيرو يه دزد� حر�ه‌اي� و پاچينو، پليسي كه مسؤول دستگيري� اون�. پاچينو كه �علاً مدرك قانع‌كننده‌اي از دنيرو نداره، اونو به يه قهوه دعوت مي‌كنه و باهم گپ مي‌زنن. آدم‌هايي كه در دوقطب� خير و شر هستن به ظاهر، ولي در باطن، خيلي شبيه به هم هستن. خودشون هم اينو مي‌دونن و گ�تگوي اين دو تا غول� بازيگري تو اين صحنه، با اين كه دشمن هم هستن، ولي مثل� درددل� دو تا دوست� صميمي� كه خيلي چيزها در اون‌ها مشترك�. چند تا ديالوگ� اين صحنه رو مي‌نويسم:

نيل (دنيرو): من كارم رو خوب انجام مي‌دم. تو هم كارتو خوب انجام بده. اگه خواستم دزدي كنم، سعي كن جلومو بگيري.
هانا (پاچينو): يعني نمي‌خواي هيچ وقت زندگي� عادي داشته باشي؟
نيل: زندگي عادي يعني چي؟ كباب بپزيم و توپ‌بازي كنيم؟
هانا: آره.
نيل: زندگي� خودت عادي�؟
هانا: زندگي� من؟ زندگي� من واقعاً مصيبته. من يه دخترخونده دارم كه پدرش خيلي عوضي�. يه زنم دارم. اين سومين ازدواج� هر دوتا مونه. من شبانه‌روز دنبال� آدم‌هايي مثل� تو مي‌گردم تا اونا رو بندازم تو زندون. زندگي� من اين جوري�.
نيل: (...) وقتي تو همش دنبال� من باشي، ديگه چه جوري مي‌تونم ازدواج كنم؟
(...)
نيل: خب، يه زن تو زندگيم هست.
(...)
هانا: خب اگه يه روز من تو رو گير انداختم، اون زن رو �راموش مي‌كني؟ حتي باهاش خداحا�ظي هم نمي‌كني؟
نيل: خب اين اصول منه.
هانا: اين كه خيلي سرد و بي‌روح�!
نيل: همينه كه هست... شايد به‌تر باشه هر دو تامون بريم يه كار� ديگه بكنيم.
هانا: ولي من كار� ديگه‌اي بلد نيستم.
نيل: منم بلد نيستم.
هانا: علاقه‌اي هم ندارم.
نيل: منم ندارم.
(... و بعد هانا و نيل خواب‌هايي و يا كابوس‌هايي رو كه زياد مي‌بينن، براي هم تعري� مي‌كنن و در پايان:)
نيل: شايد ديگه هيچ وقت هم‌ديگه رو نديديم.

و ديدار� بعدي� اين دو، در سكانس� آخر� �يلم� كه پاچينو به قلب� دنيرو شكليك مي‌كنه و دنيرو در حال� مرگ، دست� پاچينو رو مي‌گيره. پاچينو تو اين سكانس انگار يكي از به‌ترين دوستانش رو از دست داده...
به بازي� �وق‌العاده‌ي رابرت دنيرو و آل پاچينو، كارگرداني� دقيق� مايكل مان رو هم اضا�ه كنين. �يلم محصول� سال 1995 برادران� وارنر�.

Sunday, November 17, 2002

يه قسمت� جالب� اين اسباب‌كشي، دورريختن‌� چيزهاي قديمي است و از جمله، يه تص�يه‌ي بي‌رحمانه از يادگاري‌ها و خاطرات و نوشته‌هاي قديمي. تجربه‌ي خوبي بود! مثل اين كه آدم حق انتخاب از گذشته‌اش رو داشته باشه! دو برابر كاغذهايي رو نگه داشتم، دور ريختم و خودش كلي شد! مروركردن اونا هم براي خودش عالمي داشت! كلي در �ضاهاي سال‌هاي دور سير كردم و خيلي چيزها رو كه �راموش كرده بودم، بياد آوردم. ديدم از يه آدم‌هايي، هيچ چيزي رو دوست ندارم نگه دارم و برعكس، كوچك‌ترين نشانه‌هاي بعضي از دوست‌هام رو، با دقت نگه داشتم... نوشته‌هاي خودم رو ولي خيلي با دست‌ودل‌بازي دور ريختم! واقعاً بعضي‌هاش مبتذل بود! كلي نامه‌ي قديمي كش� كردم! �كر كنم ما ديگه آخرين نسلي باشيم كه خاطره‌هامون رو از آدم‌ها، رو كاغذ داشته باشيم. همين حالاش هم خيلي‌ چيزها رو از خيلي‌ها، روي هاردم نگه مي‌دارم يا حداكثر CD مي‌كنم. حي� كه اصلاً مزه‌ي كاغذ رو نداره با اون بوي� كهنه‌گي كه بعد از سال‌ها به خودش مي‌گيره و غباري كه روش مي‌شينه... پالايش� خاطرات اسمي بود كه به �عاليت� امروزم دادم!!

سه تا �يلم متوسط و بد ديدم همين روزها!

Tuxedo كه از �يلم‌هاي آمريكايي� جكي چان� هنگ‌كنگي� و طبق انتظار يه اكشن يه خرده بامزه و شلوغ! بي‌چاره اين جكي چان هم آمريكايي شد ر�ت! تازه اثر دست‌هاش رو هم تو پياده‌روي� معرو� هاليوود حك كرده! كمپاني� معظم دريم‌وركز هم كوتاهي نكرده و هرچي بلد بوده، تو اين �يلم خرج كرده! نتيجه يه كمدي� اكشن� شلوغ� كه نسبتاً م�رح�. حالا بگذريم كه تو همين �يلم، نژاد آقاي جكي جان هم در مقابل� دخترهاي باحال� آمريكايي، تحقير مي‌شه و بار� شوخي� �يلم نسبت به �يلم‌هاي هنگ‌كنگي� اين بابا، خيلي كم شده و زيادي قضيه رو جدي گر�ته! به مدد� شامورتي‌بازي‌هاي دريم‌وركز هم غلظت جنگولك‌بازي‌هاي جكي چان خيلي بالا ر�ته و هي داره از در و ديوار بالا مي‌ره! داستان رو كه بي‌خيال! مگه از �يلم‌هاي جكي چان انتظار داستان دارين؟!

FearDotCom كه مثلاً قرار� خيلي خيلي ترس‌ناك باشه ولي به شدت مشمئزكننده است! طر� خودش رو جر داده كه ملت بترسن و جيغ بكشن! هرچي هم تونسته از �يلم‌هاي قديمي و جديد كش ر�ته! تا دلتون بخواد مي‌تونين انواع و اقسام� تصاوير عجيب و غريب و چندش‌آور و حركت‌هاي زلزله‌وار� دوربين و خون و خون‌ريزي و چاقو و بچه‌ي ترسناك با توپ س�يد و گيرا�تادن تو �ضاي محصور و سريال كيلر� نامرئي و ... داره! يه هشداري هم مي‌خواد بده كه مثلاً اين اينترنت مي‌تونه قاتل� جونتون باشه ها!! داستان از اين قرار� كه يه سايتي هست به اسم feardotcom.com كه هر بني بشري مي‌ره توش، ظر� زمان� كوتاهي دار� �اني رو به طرزي �جيع، وداع مي‌كنه!‌ پليس هم دنبال� قضيه است و بالاخره قاتل گير مي�ته ولي گره�‌ ماجرا خيلي متا�يزيكي حل مي‌شه! (يعني درواقع حل نمي‌شه!)

Liam يه �يلم� محجور از BBC كه عالي نبود ولي چون معلوم بود از روي يه داستان‌� خوب ساخته شده، �يلم� نسبتاً خوبي از آب در آومده بود. يه برهه‌ي كوتاه از زنده‌گي� يه خانواده‌ي انگليسي تو اوايل� قرن� بيستم كه هم‌زمان با بحران اقتصادي تو انگليسه و خلاصه پدر� بي‌كار و تأثيراتش روي خانواده و بچه‌ها و پسربچه‌ي كوچكي كه درگير مسأله‌ي گناه و اعترا� و كليسا است و يه خرده ن�ي نژادپرستي و نقد نظام آموزش مذهبي تو مدارس و باز تأثيراتش رو كل� قضيه! شخصيت‌ها و داستان خوب بود و بالاخره اون‌قدر كشش داشت كه آدم رو تا آخرش نگه داره.

ما يه كار� عجيبي كرديم و اونم اين� كه آدرس� وب‌لاگم رو براي بابامون ايميل كرديم!! اونم وب‌لاگم رو خونده و س�ارش كرده به بقيه‌ي �اميل كه بخونن!!‌ بعد هم يه نصيحت� پدرانه كرده كه مواظب باشم به سرنوشت� آقاجري دچار نشم! (اونو كه خامنه‌اي دستور داد قضيه رو ماست‌مالي كنن و درز بگيرن!) بعد هم گ�ته كه اين وب‌لاگ رو زير 18 سال هم مي‌خونن! گ�ته يه خرده خودسانسوري كنم! چشم� حسين درخشان روشن! من اگه مي‌خواستم خودسانسوري كنم كه وب‌لاگ راه نمي‌انداختم! ولي چشم باباجون! مي‌گم رعايت كنن بچه‌ها حر�� بد نزنن اين‌جا!

ايده‌ي وب‌لاگ هرمس مارانا هم از اون‌جا اومد كه ديدم وب‌لاگ اصولاً با متن‌هاي بلند جور درنمياد. اصلاً جاي� مقاله اين‌جا نيست. خودم هروقت مي‌رم سراغ� يه وب‌لاگي كه متن‌هاي طولاني داره، حواله‌اش مي‌دم به اسب� حضرت� عباس!! اين روزها كه چيز� زيادي ندارم واسه نوشتن، شايد كارهاي قديمي رو گذاشتم اون‌جا. اونم اگه برسم!

ديگه واقعاً دارم اسباب‌كشي مي‌كنم! نه از نوع� وب‌لاگي! خونه‌‌ي دركه رو مي‌گم! همين كامپيوتر� �زرتي هم تا يكي دو روز� ديگه بايد بره تو قوطي� خودش! بعد هم خدا مي‌دونه چقدر برسم بنويسم. اينه كه هيچ بعيد نيست يه مدتي وب‌لاگم رو ب�رستم مرخصي� استعلاجي! شما هم كم‌تر سر بزنين تا نااميد نشين! نه اين كه برين و ديگه پيداتون نشه ها!! ولي ه�ته‌اي يه بار هم سر بزنين، مي‌دم اميرسالار دعاتون كنه!